آموزش

خطا های شناختی را بشناسید!

باشگاه مشاوران و روانشناسان ایران

خطاهای شناختی: براساس مدل شناختی ما همواره در حال ارزشیابی، تفسیر یا ارزش گذاری اطلاعات حاصل از محیط دورنی و بیرونی هستیم. بنابراین پردازش اطلاعات فرایندی مستمر است. ذهن ما همواره در حال طبقه بندی اطلاعات است و تقلا می کند به محرک های محیط معنا ببخشد. بدیهی است که فرایند معنا بخشی مستلزم درجاتی از عدم دقت است چرا که شناخت های ما در بهترین حالت فقط تقریبی از بازنمایی تجارب عینی هستند. در شرایط هیجانی شدید یا در حالت های هیجانی بالینی مثل اختلالات اضطرابی یا افسردگی، تحریف یا خطا در پردازش اطلاعات، آشکارتر و برجسته تر شده و هم چنین به دلیل فعال بودن ساختارهای معناگذاری مرتبط با هر اختلال این خطاها منظم و سوی مندانه می شوند. بنابراین تعبیر وتفسیر دنیای اطراف و خود فرد، فرایندی عینی و دقیق و منطبق با واقعیت اطراف نبوده، بلکه برعکس تحریف شده و بیشتر منطبق با طرحواره های فعال فرد است و توام با خطا یا تحریف شناختی صورت می گیرد (بک، ۱۹۹۵).

فهرست خطاهای شناختی

  • ذهن خوانی[۱]: در ذهن خوانی فرد فرض را بر این می گذارد که می داند فرد مقابل چه فکر می کند، بی آن که شواهد کافی در مورد افکار وی داشته باشد. برای مثال فرد به خود می گوید: «او فکر می کند من یک بازنده ام».
  • پیش گویی[۲]: در این خطای شناختی فرد آینده را پیش بینی می کند. برای مثال وی پیش بینی می کند که اوضاع بدتر خواهد شد یا خطری در پیش است. برای مثال: «در امتحان قبول نخواهم شد» یا «این شغل را به دست نخواهم آورد».
  • فاجعه سازی[۳]: فرد بر این باور است که آنچه که اتفاق افتاده یا اتفاق خواهد افتاد، آن چنان دردناک و غیر قابل تحمل خواهد بود که وی نمی تواند آن را تحمل کند. برای مثال: «اگردر امتحان رد شوم، وحشتناک است».
  • برچسب زدن[۴]: فرد یک ویژگی منفی خیلی کلی را به خود و دیگران نسبت می دهد. برای مثال: «من دوست داشتنی نیستم» یا «او بی لیاقت است».
  • دست کم گرفتن جنبه های مثبت[۵]: در این خطای شناختی فرد مدعی است که دستاوردهای مثبت وی یا دیگران ناچیز و جزئی هستند. برای مثال: «این وظیفه زن خانه است، بنابراین وقتی به من توجه می کند که شق القمر نکرده است» یا «این موفقیت ها که مهم نیستند، خیلی آسان به دست آمدند».
  • فیلتر منفی[۶]: فرد تقریبا منحصراً بر جنبه های منفی متمرکز می شود و به ندرت به جنبه های مثبت توجه می کند. برای مثال: «اگر نگاهی بیندازید متوجه می شوید چه تعداد آدم هایی هستند که مرا دوست ندارند».
  • تعمیم افراطی[۷]: فرد صرفا بر اساس یک رویداد خاص، یک الگوی کلی (فراگیر) منفی را استنباط می کند. برای مثال: «این اتفاق همیشه برای من پیش می آید، انگار من خیلی جا ها شکست می خورم».
  • تفکر دو قطبی[۸]: فرد دیگران یا اتفاق ها را به صورت همه یا هیچ می بیند. برای مثال: «همه مرا کنار گذاشته اند» یا «وقت تلف کردن بود».
  • بایدها[۹]: رویدادها بر مبنای این که چطور باید می بودند تفسیر می شوند و نه بر مبنای این که واقعاً چطور هستند. برای مثال: «باید خوب عمل کنم، و اگر خوب عمل نکنم یعنی شکست خورده ام».
  • شخصی سازی[۱۰]: فرد به خاطر اتفاقات ناخوشایند منفی، تقصیر زیادی را به صورت غیر منصفانه به خود نسبت می دهد و به این موضوع توجه نمی کند که دیگران باعث اتفاقات خاص می شوند برای مثال: «ازدواجم به بن بست رسید، چون من شکست خوردم و از پسش بر نیامدم».
  • مقصردانستن[۱۱]: در این خطای شناختی فرد دیگری را منبع اصلی احساسات منفی خود می داند و مسئولیت تغییر خود را نمی پذیرد. برای مثال: «تقصیر اوست که من الان اینگونه احساس می کنم» یا «تمام مشکلات من تقصیر والدینم است».
  • مقایسه های غیرمنصفانه[۱۲]: فرد اتفاق ها را بر اساس استاندارد هایی تفسیر می کند که واقع بینانه نیستند. به این ترتیب که به افرادی توجه می کند که بهتر از وی عمل می کنند و در نتیجه خود را در مقایسه با دیگران حقیر و پست می بیند. برای مثال: «او در مقایسه با من موفق تر است» یا «دیگران بهتر از من امتحان دادند».
  • همیشه پشیمان بودن: مشخصه این خطای شناختی، تمرکز و اشتغال ذهنی به این موضوع است که می توانستم بهتر از این ها عمل کنم به جای توجه به این که من الان چه کارهایی را می توانم بهتر انجام بدهم. برای مثال: «اگر تلاش کرده بودم می توانستم شغل بهتری داشته باشم» یا «نباید این حرف را می زدم».
  • چه می شود اگر؟[۱۳]: فرد یک سلسله سوالات از خود می پرسد که همه به این صورت هستند که «چه می شود اگر» یا «نکند که، اتفاق خاصی بیفتد» و البته فرد هرگز از پاسخی که به خود می دهد راضی نیست. برای مثال: «درست، ولی اگرمضطرب شوم چه؟» یا «اگر نتوانم درست نفس بکشم چه؟».
  • استدلال هیجانی[۱۴]: فرد به خود اجازه می دهد که احساساتش، تفسیر وی از واقعیت را هدایت کنند. برای مثال: «احساس افسردگی می کنم، و این یعنی ازدواجم به بن بست خورده است. یا دلم گواهی می دهد که قبول نمی شوم».
  • ناتوانی در عدم تایید شواهد: فرد همه مدارک و شواهد بر علیه افکار منفی خود را رد می کند. برای مثال وقتی این تفکررا دارد که «دوست داشتنی نیستم»، هرمدرکی که نشان بدهد آدم ها وی را دوست دارند، رد می کند. در نتیجه افکار فرد قابل رد کردن نیستند، برای مثال: «موضوع واقعاً این نیست، مشکلات عمیق تر از این حرف ها هستند، دلایل و عوامل دیگری در کارند».
  • برخورد قضاوتی: فرد در این خطای شناختی خودش، دیگران و اتفاق ها را به جای این که صرفاً فقط توصیف کند، بپذیرد یا درک کند، به صورت سیاه و سفید ارزیابی می کند (خوب و بد یا بدتر و حقیر). خودش و دیگران را بر مبنای معیارهای دلبخواه و سلیقه ای قضاوت می کند و به این نتیجه می رسد که خودش یا دیگران کوتاهی کرده اند. به قضاوت دیگران یا به قضاوت سختگیرانه از خودش درباره ی خویش بهای زیادی می دهد. برای مثال: «در دانشگاه خوب درس نخواندم» یا «اگر تنیس کار کنم، خوب از آب در نمی آید» یا «ببین چقدر موفق است، من نیستم» (لیهی، ۲۰۰۳).

[۱] mind reading

[۲] fortune telling

[۳] catastrophizing

[۴] liabelling

[۵] minimizing positives

[۶] negative filter

[۷] overgeneralization

[۸] dichotomous thinking

[۹] should

[۱۰] personalization

[۱۱] baming

[۱۲] unfair comparisons

[۱۳] Wihat if?

[۱۴] emotional reasoning

درباره نویسنده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *